محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )
13
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى )
ابريشمينه و پشمينه و ديگرى ين كه يا و نون باشد همچو زرين و سيمين و آهنين و كلماتى كه افاده معنى علت و دليل كند يكى چه است به كسر جيم فارسى چنان كه گويند چيزى نمىتواند خواند چه آوازش گرفته است و به معنى هر چه نيز آمده است و ديگر كه به كسر كاف چنان كه گويند به جهت آنش زدم كه نماز نمىكرد و به معنى هر كه نيز آمده است و كلماتى كه معنى لياقت بخشد يكى وار است همچو شاهوار و گوشوار و به معنى مقدار نيز آمده است همچو جامهوار و نامهوار و ديگرى نه به فتح نون همچو شاهانه و بزرگانه و كلماتى كه افاده معنى محافظت كند يكى دار است همچو راهدار و كفشدار و به معنى دارنده هم هست همچو زردار و مالدار و ديگرى بان همچو باغبان و دربان و ديگرى وان همچو استروان و اشتروان و كلماتى كه فايده معنى انصاف به چيزى دهد يكى ناك است همچو غمناك و خشمناك و ديگرى گين همچو شرمگين و خشمگين و اين كلمه در اصل آكين بوده كه به معنى پر از شرم و پر از خشم باشد و كلماتى كه از آن رنگ و لون توان فهميد يكى پام است با باى فارسى همچو مشك پام و ديگرى فام همچو عنبر فام و ديگرى وام همچو گلوام و ديگرى گون به ضم كاف فارسى همچو گندمگون و ديگر گونه همچو گلگونه و ديگرى چرته و سياه چرده و اين دو كلمه به جز از آخر لفظ سيه و سياه به نظر نيامده است و كلماتى كه معنى حاصل مصدر دهد يكى آراست همچو رفتار و گفتار و كردار و ديگرى گى به كسر كاف فارسى همچو خوانندگى و زازندگى و بخشندگى و كلمه كه معنى ظرفيت دهد دان است همچو كيفدان و قهوهدان و امثال آن . فايدهء نهم : در بيان توصيف آنچه صاحبان املا را از دانستن آن گريز نيست و املا در عرف ارباب كتابت عبارتست از نوشتن حروف مفرده و مركبه بر نهجى كه اصحاب اين فن تعيين كردهاند و قبل از اين مذكور شد كه ما قبل واو معروف و مجهول البته مضموم مىباشد و ما قبل ياى معروف و مجهول البته مسكور و اما در فارسى بعد از ضمه واو نوشتن و بعد از كسره ياى حطى مرقوم گردانيدن در بعضى از محال و مواضع است و در املاى تركى در اكثر جاها بعد از فتحه الف و بعد از ضمه واو و بعد از كسره يا بايد نوشت ديگر هرگاه موصوف مقدم بر صفت باشد آخر آن را مكسور خوانند همچو چشم سياه و قامت بلند و هرگاه صفت بر موصوف مقدم آيد آخر صفت را ساكن گردانند همچون سياه چشم و بلند قامت و هرگاه در اول لغتى كه همزه باشد باى زايده و باى امر و ميم نهى و نون نفى در آورند آن همزه را به ياى حطى بدل كنند همچو در كلمه افراز باى زايده افزودند بيفراخت گفتند و باى امر در آوردند بيفراز خواندند و ميم نهى افزودند ميفراز گفتند و نون نفى در آوردند بيفراخت نوشتند و اگر از كلمه افراز و افروز به جهت ضرورت شعر همزه را حذف كنند و باى زايده و باى امر و ميم نهى و نون نفى بر سر آن در آوردند بفراز و بفروز بايد گفت نه بيفراز و بيفروز و هرگاه بر سر كلمه الف ممدوه باشد و خواهند كه باى زايده و امر و ميم نهى و نون نفى بر آن افزايند آن كلمه را دو الف اعتبار بايد كرد يك الف را قلب به ياى حطى كرده الف ديگر را به حال خود بايد گذاشت چنان كه در كلمه آراست هرگاه باى زايده بياورند بياراست گويند و چون باى امر در آورند بيارا و ميم نهى ميارا و نون نفى نياراست و اگر كلمه بر كلمه ديگر كه اول آن كلمه نيز الف ممدوه باشد بيفزايند همچو در كلمه آس و كلمه آب يك الف را به ياى حطى قلب كنند آسياب خوانند ديگر هرگاه خواهند دو كلمه را با با هم ارتباط دهند اگر حرف آخر كلمه اول و حرف اول كلمه آخر هر دو از يك جنس باشند حرف آخر كلمه اول را حذف يا ادغام بايد نمود و علامت حذف آن است كه آن كلمه مخفف باشد همچو رمنده و شرمنده كه در اصل رممنده و شرممنده بوده است ميم اول را حذف كردهاند رمنده و شرمنده شده است يعنى صاحب رم و صاحب شرم و همچو پهنا كه پهن نا بوده و نا به معنى محل است يعنى محل پهنى و در نيم من و بادام مغز يك ميم را انداختهاند و نيمن و بادامغز خواندهاند و همچنين در سپيد ديو و گرد دهن هم يك دال را حذف كرده سپيديو و گردهن گفتهاند و علامت ادغام آن است كه مشدد باشند همچو شبو و شباز كه در اصل شببو و شبباز بوده با را در با ادغام كردهاند